تبليغاتX
.من از دیار عروسک ها می آیم.

.من از دیار عروسک ها می آیم.

در سرزمین قدکوتاهان,معیارهای سنجش,همیشه بر مدار صفر سفر کردند...

 

   

گل چهره مپرس !

 

 

حاشیه نوشت:

یک وقت هایی , عطر تن "  نغمه " ای , می پیچد لابلای یک روزهایی : غرق ِغرق.

حالا هر چقدر هم که بگذرد,هر چه هم جابگذاری بین آن روزهاو بگذری,باز,گاهی,آرام,سرک می کشد مثل همان "یک وقت" ها.

میاید.پاورچین.مست می کند.می پیچد.درهمه چیز.در تو.در برت می گیرد.غرقت می کند.بعد,همان قدر آرام _ قدر آمدنش _ رهایت می کند.برجا می گذاردت.

تمام.

میمانی.

تو و تاریخ.

چه اهمیت دارد دیگر که کدامتان اشتباهید؟

میمانی.با ردی از گذر زمان _ مثل خاطره ای از باد روی موهایی که آرام گرفته است ... مدت ها. سالها شاید _ !

 

 

گل چهره مپرس ... دیگر!

 

 

+ نوشته شده در Sat 1 Aug 2009ساعت 4:29 PM توسط عروسک کاهی |

 

 

می خواهم بخوابم

دیر است دیگر

برای بغل کردن خرس عروسکی خاک گرفته  و  گوش دادن به لالایی سکوت

می خواهم بخوابم

بی که از خستگی رویاهای بلند بالا از خواب برخیزم

بگذار این بار 

من باشم فقط

و یک  " ژرف"

آن سمت تر ِ میهمانی همیشه رنگ و نور و صدا!

 

 

پ.ن : طنین سین سکوت ... !

 

~~~~ >  WHEN THE WINTER COMES

 

 

+ نوشته شده در Sun 26 Jul 2009ساعت 12:1 PM توسط عروسک کاهی |

 

1*

میهمانی غمگینی بود در خیابان.

 

کاغذها,برگ ها

به جای همه پای می کوبیدند در هوا

وترانه های محلی می خواندند

شامگاه

بر میلیون ها صندلی خیالی

 

 یک ردیف صندلی در بارانی سرخ درخشید

قطاری غمگین

که به سوی بهشت در حرکت بود

با گلدسته آوازهای ما

 در گردش.

 

 

 

*  :  22 مرثیه در تیر ماه  ~~~>  شمس لنگرودی

 

 

 برای شاهزاده خانم پست قبل !   ~~~~~>    *

 

 

+ نوشته شده در Tue 14 Jul 2009ساعت 1:24 PM توسط عروسک کاهی |

 

 

غم,همان است که هست,دل هم.

آدم ها اما,یاد می گیرند کم کم:

قشنگ ترغمگین باشند,موقر تر کمی!

 

پ.ن:چه دلم می خواهد برای شاهزاده خانم های مغرور قصه هایم,جایی در قصه ای باشد هنوز...

 

پ.ن:

 بعدتر آمد:

 و مکرو و مکر الله و الله خیر الماکرین !

 

 

+ نوشته شده در Sat 4 Jul 2009ساعت 0:38 AM توسط عروسک کاهی |

 

 

شب تهي از مهتاب.شب تهي از اختر.ابر خاكستري بي باران پوشانده، آسمان را يكسر

آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

 

ـ چه تلخ "چیزی" می بینم در نگاه "تو" که رفته بودی بجنگی برای نمی دانم "چه"؟

ـ که کدامین "رفته" را دقیقا می خواستی باز گردانی از آن "همه" ؟

ـ که تلخ است خواندن نگاهت اینروزها

ـ بهتش 

ـزمزمه اش

 

من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها ميبينم، و ندايي كه به من ميگويد

"دل قوي دار.سحر نزديك است."

دل من در دل شب، خواب پروانه شدن ميبيند..

 مهر صبحدمان داس بدست، خرمن خواب مرا ميچيند!

 

ـ کاش نبینم فراموشی رستنت را!

ـ نه برای اینکه هم "رنگت" بوده باشم...

ـ امروز بی آنکه با پدرانمان "مرده باد" و "زنده باد" سرداده باشم...برای تلخی تعبیر رویایشان افسوس خوردم!

ـ وبرای تعبیر رویای "س.ب.ز" تو !

ـ حتی...به مظلومیت آن سه رنگی که رقاص جشن هایی شدند  بر "آه" امید چون تویی!

ـکاش رستنت را...

 

آسمان ها آبيست. نفس صبح صداقت آبيست.

 

ـ زمزمه ای...

 

آب اين رود به سرچشمه نمي آيد باز.. بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز!

 

ـ هم نسل هایم از تبار "تو" اند...

ـ تویی که "س.ب.ز" شدی...

ـ کمی قبل ترت همرنگ شدند کسانی.برای یکرنگی ِروزی نزدیک همان روزهایشان...

ـ بی رنگ شدند کمی بعدتر...

ـ چه فرقی داشت اما؟

ـ چه فرقی دارد وقتی زمزمه ای باشد جایی...گوشه ای هنوز:

 

زندگي رويا نيست.

 زندگي زيباييست...!

ميتوان، بر درختي تهي از بار، زدن پيوندي

 ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت....

 ميتوان، از ميان فاصله ها را برداشت!

 

ـ که "رنگش" و " یکرنگی شان" جر آنی شد که ماند؟

ـ حتی اگر "حافظه تاریخی" نسلم و نسلمان... اگر "تاریخ"مان را هم فراموشمان "بدهند"؟

 

ـ هی زمزمه ایست ...

 

دل من ميسوزد كه قناريها را پر بستند.كه پر پاك پرستو ها را بشكستند. و كبوتر ها را...آه...كبوتر ها را!

 

 و چه اميدي به عبث انجاميد!

 

ـ خیلی قبل تر نبود...

 

من اگر برخيزم.تو اگر برخيزي.همه برميخيزند.

من اگر بنشينم.تو اگر بنشيني.چه كسي برخيزد؟

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه دیو آويزد؟

 

از كجا كه من و تو شور يك پارچگي را در شهر,باز برپا نكنيم؟

از کجا که من وتو مشت رسوایان را وانکنیم؟

 

چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم؟

خانه اش ويران باد!

 

ـ یکروزهایی در زندگی هر آدمی هست که حافظه تا ریخی و شعری اش یکی می شود غریب...

ـ ومگر چقدر پیش بود؟

 

در من اينك کوهی, سربرافراشته از ايمان است.

 

من به هنگام شكوفايي گل ها در دشت, باز برميگردم...

 

ـ نگاهت تلخ است هنوز.

ـ فرق دارد حالا اما,می بیند,بیشتر.

ـ هرچند...تلخ تر!

ـ نگاهت...

 

با من اكنون چه نشستن ها, خاموشي هاست.

با تو اكنون چه فراموشي هاست.

 

ـ همین است" تفاوت"...

 

تو مپندار كه خاموشي من هست برهان فراموشي من.

 

ـ آخ "شاعر"!

ـ چه تلخ نفس کشیدی در هوای اینروزهای نگاه هایی که می بینم!

 

 

ـ همراهت می شوم اما.

ـ نه برای "رنگ".

ـ نه برای آنچه "امید"ش می نامند...

ـ تبار"آنها" با من و تو یکی نیست رفیق.حتی اگرچون تو"س.ب.ز" باشند.

ـ نمیایم که "آنها" امیدمان را بیاورند یا ببرند.

ـ که "تغییر"مان بدهند یا ندهند.

ـ نه!

ـ برای رویایت میایم...که سبز آنست و امید که نگاه توست و قدم هایت!

ـ وتاریخ : که من وتو.

ـ نه آنها که سخن راندند یا برایشان سرودیم...

ـ وجاری منم وتو .نه هر کس دیگری!

ـ حتی اگر سبز باشد.

 

بدان...هر چند تلخ!

 -  که اینبار آمده و نیامده مان بازی خوردیم!

 

هی رفیق!

مبادا رستنت...

 

 

پ.ن:                      سر نوشت مرا بتی رقم زد که دیگرانش می پرستیدند.*

 

بعدا نوشت:              نمی ترسی,هرگز.میمانی!

                           

 

 

+ نوشته شده در Sat 20 Jun 2009ساعت 6:48 PM توسط عروسک کاهی |

18

 

چون رود جاری باش!

خاموش در شباهنگام...

اگر در آسمان ستاره ایست,

تو نورش را بازتاب.

واگر ابری گذرد از آن بالا,

یاد آر که از آب است ابر,همچون رود.

پس آن را نیز بازتاب در ژرفنای آرام خویش!

                                                                         مانوئل باندیرا

                                                                         _برگرفته از مقدمه "چون رود جاری باش."

 

 

پ.ن : آرامشی  باید ... میان این همه هارمونی تند !  

 

بعد نوشت : گوش کن ... وزش ظلمت را می شنوی؟!

 

      

+ نوشته شده در Sun 17 May 2009ساعت 10:33 PM توسط عروسک کاهی |

17

گاهی

تنها

نیست هست.

گاهی...

که سکون,مسکن می شود.

و

من

یک

هست مکرر...

بی دلیل ِ بی دلیل!

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 11 Apr 2009ساعت 0:16 AM توسط عروسک کاهی |

۱۶

 

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن میروید!

HELLO!

 

+ نوشته شده در Fri 3 Apr 2009ساعت 3:38 PM توسط عروسک کاهی

 

ده

نه

 

دستهایم لابلای برگهای این حافظ قدیمی

تمام نیت های "سبز" را

 طواف می کند

 

هشت

هفت

 

چقدر

"حول حالنا"ها

بوی صدای پدربزرگ را میدهد!

چقدر

سمنوی سر سفره

طعم نذر مادر بزرگ را دارد!

 

شش

پنج

 

هنوزهم

بیداری رویاهای کودکی را

رنگ به رنگ

روی این تخم مرغها می آوروم...

 

چهار

سه

 

تمام شکوفه های باز نشده را

هنوز هم

میشودلای قرآن گذاشت برای عیدی...

برای کودکانه های همیشه! 

 

دو

 

همیشه

میشود

بر سفره میهمان های خلوت یک سالت

سلام بگذاری

همیشه ...

میشود ...

 

یک !

 

میدانی؟

ب~ ه~ ا~ ر

همیشه

"بهار"

است آخر!

 

پ.ن:  #

 

بعد نوشت:

روبان سبزه دیدارهررنگ که باشد

سبزی ثانیه های رفته است

یک دنیا بهاری!

هی!

بخند رفیق!

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 13 Mar 2009ساعت 5:40 PM توسط عروسک کاهی |

۱۵

اینروزها

که همسایه هایم

برای "او" های رفته شان

دسته دسته مریم سپید می چینند؛

وبادبادک های بی دنباله

خاطره آسمان را،تلخ،فراموش می کنند؛

هنوز...

دلم میلرزد

وقتی خورشیدراپشت دیوارروبه پنجره ام،گم میکنم!

اینروزها

یک "تو"ی غمگین

درآینه ام نشسته

که حزن چشمهایش،به نگاهم زمزمه میکند:

جفت پوچ رفیق!

 

 

پ.ن:خاطرات اینروزها،چقدربوی فریاد پینک فلوید میدهد:HEY YOU!

 

 

+ نوشته شده در Sat 28 Feb 2009ساعت 11:27 AM توسط عروسک کاهی |

از من ساليان گذشته.
در تصویر
اوكه نگاه خردسال "مرا" دارد
در چشمانش
"من كهنه تر"
که جا نهاده است
تبسم خود رابر لبانش
تصويري بي شباهت
كه اگر فراموش مي كرد لبخندش را
و اگر كاويده مي شد گونه هايش
به جست و جوي زندگي
مي شد من!
من كه لبخندم را از ياد برده ام
و تصويرم رادرقابش محبوس كردم
و نگاه امروز من بر آن چنان است
كه پشيماني
به گناهانش!

Home
Email
Night Skin